اما امروز هم اون روز نبود

خرید بک لینک
میدانی چند هزار بار نوشتهام «یک روزی که خواستم نویسنده بشوم، یا اصلاً چرا راه دور برویم، یک روزی که خواستم راجع به روزی بنویسم که میخواهم نویسنده بشوم» و یادم نیامده که چطور باید جمله را.
قرار بود از یک جایی بین پلههای این نردبان که آخر تو را به دانستنِ تو میرساند، یعنی به «میدانی»، زندگیِ سهلانگارانهی من که مثل «میدانی» و «یادم نیامده» و «دانستنِ تو» و «یعنی» و ویرگول و فاصلهی بین پلههای نردبان، مال من است بیرون بتراود، مثل صمغ خاکستری یک درخت، که شبیه لباس تو و شبیه خودت است، تو روی تکتک این پلهها ریختهای. زندگیِ سهلانگارانه مرا نویسندهی «یک روزی که خواستم نویسنده بشوم»ِ بهتری میکند. یادم میاندازد که چطور جملهام را تمام کنم و بروم و خودم را توی شلوغترین خیابان شهر گیر بیندازم تا او با آرنجهای سوختهاش آدمهای دیگر، تو را، کنار بزند و رطوبت همهی آدمهایی را که زیر باران، انگار پسفردا عروسیشان است به شال من بمالد تا لااقل شالم نویسنده بشود. شالم مینویسد که «خاک بر سرم، حالا اینهمه تو را چطور از روی این پلهها خشک کنم»؟ خاک بر سرم، حالا اینهمه تو را چطور از روی این پلهها خشک کنم؟ ضمناً این مزیت را هم دارد که مرا دربست به بهشت ببرد؛ جالب آنکه با همان طرّههایی که تو را مینویسد، میتواند پلهپله تا ملاقات خدا هم برود. گفتم خدا؛ اگر پسفردا، یعنی بعد از عروسیات، دلت خواست خداوندگار بشوی، یادت باشد آگهیهای تدریس خصوصی زبان را از کف زمین برنداری و بگذاری آدمهای دیگر، من، فکر کنم که تمام شهر را فرش کردهام تا عروسیات خصوصی بماند. فرش، خیس شده, تو رویش ریختهای و ما حنابندان را بالای نردبان میگیریم؛ میدانی که.

کالبدشکافی روح...

ما را در سایت کالبدشکافی روح دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 17:35

صفحه بندی